بیستون
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 0:23
دوسه روز آخر هفته را کرمانشاه بودم. به احترام فرهاد رفتم بیستون. دم دمهای غروب است. آفتاب می رود تا در مرز بین سرخی و سیاهی کوهستان از دیده ها پنهان شود. سوز سردی در لابلای صخره ها می وزد. طعم نمازمغرب و عشای اینجا شاید کمی خوشمزه تراز نمازهای خانه خودمان در ذائقه دلم مزه می کند !!! و از اینجا به بع...
زخم آسمان
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 17:57
سلامنماز و روزه های شما هم قبول ان شااللهاول دوست دارم در مورد وبلاگ زخم اسمان حرف بزنم همه ما منظورم کسانی هست که به این وبلاگ سر می زنندخوش نداریم ببینیم چند روز آمد و رفت و ما هیچ چیز جدیدی در ان ندیدیمتصور کنید یک روز صبح که از خواب بیدار می شوید و شال و کلاه می کنید تا سرکار بروید از کنار دکه ر...
دوباره زندگی
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 17:57
یک سووال دیگر هم دارم و این است کهاز این که دارید خاطراتتان را می نویسد چه احساسی دارید؟البته اگر دوست داشتید می توانید جوابش را بدهید اگر نه که هیچبه هر حال من که کیف می کنم وقتی میخوانمشان و احساس می کنم ادم اینطوری می تواند هربار با خواندن خاطرات یکی یک بار زندگی را از سر بگیرد و کلی چیزهای ناب و...
یاد باد آن روزگاران !...یاد باد !
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 5:54
روز وصلِ دوستداران یاد باد !...یاد باد آن روزگاران ! یاد باد ! کامم از تلخیِ غم چون زَهرگشت ،بانگ نوش شادخواران یاد باد گرچه یاران فارغند از یاد من.... از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم در این بند و بلا ........کوشش آن حقگزاران یاد باد گرچه صد رود است ازچشمم روان ، زنده رود باغِ کاران یاد باد...
یار ...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 14:11
یارخوش چیزی است، زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد. چه عجب می آید؟ مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا شد. جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار اورا قوت بخشد، یار حقیقی را چه عجب می داری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟ چه جای خیال است، آن خود جان حق...
پدر جان !
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:13
پدر جان ! هی راست راست در روز یکی دو سه بار آمدن و سر زدن و رفتن که نشد کار !! یک نقدی ، چه می دانم نظری ....! قصد دارم متن را یکپارچه کرده و دوباره بازخوانی ، لکه گیری و باز نویسی کنم ! خیلی چیزها باید حذف و اضافه شوند . لطف ما را سزاوار نظراتتان بدانید ! ....
حضرت عاشقانه
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:13
ای جاری تو ، خشکی صحرا ؛ صحرا خیس عطشت ، اینهمه دریا ؛ دریا ای حضرت عاشقانه ، تنها ؛ تنها اشفعی لنا به حق زهرا ؛ زهرا تهران - 24 شهریور 1395
آتش به گور ...!!!
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
همه آتش ها از گور تو بلند می شود ! هر کار می کنم ، خودم به خودم نمی رسم ...!! شما با خودت در این روزها چند چندی ؟!! ناغافل استاد ما روز چهارشنبه گزارش پایان نامه از ما خواست و ما هم که نمی توانستیم برویم و پا بچسبانیم و فین فین کنیم که : آقا اجازه ! بخدا دست خود ما نبود ....ما ... ما ما......داشتیم ...
فیال ( داستان ) - قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
آنشب من به خانه آمدم ... حالم خوب بود ، خیلی بهتر شد . مهر و محبت تحصیل علم و دانش به دلم نشسته بود ! سواد قابلی نداشتم ولی نمی دانم چرا اینقدر احساس خوبی داشتم ! گاهی در زندگی پیش می آید که یک شعله کوچک جان و جگر انسان را به آتش می کشد ...می سوزاند ....خاکستر می کند !! ما همواره به دنبال آن کس یا چ...
فیال ( داستان ) - قسمت پانزدهم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
بهار با تمام زیباییش از راه رسید . بارانهای مداوم بهاری همه جا را غرق در شادی و لطافت نمودند . ابرهای خاکستری به شکل توده های غلیظ و در هم پیچیده ، گاه تا نزدیک سطح زمین پایین می آمدند . غنچه بوته گلهای رز قرمز ، صورتی ، نارنجی ، سفید و زرد داشتند باز می شدند . چمن های سبز و خرم ، سطح باغچه ها را پو...
فیال ( داستان )- قسمت شانزدهم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
تابستان فرا رسید . فصل دوست داشتنی فرصتهای پنهان برای کشف نشده های درون هرکس . فصلی که فقط مال خود آدم است ! فصلی که هر کس هر آنچه که هست ؛ هست !! نه هر آنچه که می خواهد باشد !! و نه هر انچه که باید باشد !!! فصلی که عاشقانه ها از آن سر بر می آورند تا در پاییز ٰ؛ شاعرانه ها از آن سربرآورند ! عاشقانه ...
فیال ( داستان ) - قسمت هفدهم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:59
تازه اذان ظهر را گفته اند . منزلم . بعد از نماز می خواهم قدری مطالعه کنم . لپ تاپم را باز می کنم تا کارهایم را بازبینی و بازخوانی کنم . عصر باید بیمارستان باشم. در این فاصله باید که نه ! ولی شاید که محتوایی را می رسیدم ، حداقل به صورت بخشی ؛ تدوین کنم . آخرین روز مرداد ماه است ....31 مرداد . تا یادم...
فیال ( داستان ) - قسمت هجدهم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:59
همه چیز بی آنکه دست ما باشد ، پیش می رفت . اخبار جبهه ها و پیروزی و شکستهای رزمندگان اسلام ما را خوشحال و غمگین می کرد . حال و هوای شهرها هم شهیدانه بود . مردم با اینکه در مضیقه بودند اما غم نان نداشتند . همه همدیگر را دوست داشته و غم و شادی هرکس ، غم و شادی دیگران هم محسوب می شد . هیچکس تفاخری بر د...